کسانی که در میانسالی تازه قلم به دست می گیرند، نویسندگان
نابلدی خواهند شد.
پیوسته مظلومانه تلاش می کنند که قواعد خط را رعایت
کنند، مدام مذبوحانه سعی می کنند درست به همان شکل که انتظار می رود بنویسند، اما باز
نمی توانند. دست شان می لرزد، خط می خورد، می لغزد، و در آخر وقتی به دست خط خود می
نگرند، مأیوسانه می گویند: من نوشتن یاد نمی گیرم.
کسانی که در میانسالی تازه رانندگی می آموزند، رانندگان
ناآزموده ای خواهند شد.
مدام با هراس به اطراف نگاه می کنند که مبادا به کسی
بزنند، پی در پی با دست پاچگی ترمز می کنند و به دیگران راه می دهند، و با این که تمام
تلاششان را می کنند که کسی را نیازارند، عاقبت خیابان را با صدای بوق های خشمگین و
معترضانه ی ماشین ها پر می کنند، و در حالی که زیر لب از همه عذرخواهی می کنند، با
خود عهد می بندند که هرگز پشت فرمان ننشینند.
کسانی که در میانسالی تازه عاشق می شوند...
سنی که همچنان شوق جوانی و انجام کارهای نو رو در خود دارد! اما برای انجامشان دیر شده.